تبليغاتX
مهر ایران - برای جورابهای بد بوی خودم...

چه چهارتای جالبی بودیم! تار و غذا و خستگی و تو! چه حرفهای جالبی می زدیم درباره سایه و نیم سایه و سایه روشن های کنار آفتاب. بحث شبهای سیگار را فراموش نمی کنم. بحث شبهای تایپ! شبهای چشم و شبهای صفحه! دنبال آفتاب بودی و احتمالاً دنبال یک سایه که مثل توی ماهی می لغزد در آب نوشتن هامان!

می خندیدی و فکر می کردم از پشت عینک داری نگاه می کنی صدای کمی ترسیده ام را. می خندیدی و با هنرمندی رسوایت می انداختی اش به گردن غذای ظهر! خسته ام! دست و پاهایم خسته اند و لغزنده مثل دستان ماهی کوچولوی داستان یک مغ! خسته ام و منتظر خوابیدنی به درازای زمان دارم زبان دراز می کنم در تمنای آب. خسته ام! ناتوانم و فراری. پسر فراری! دیگر گشتن به دنبالم اثری ندارد. گم شده ام. نشانی در جیب کت سپیدم نیست. نشانی را در جورابم فراموش کرده ام و جورابم بو می دهد و من از بوی جوراب بیزارم. من از نشانی بیزارم!

بیا آفتاب و سایه ها را ذوبشان کن در خودت. بمان! نرو که لحظه های چشمانت دارد عذابم می دهد الیم! غذای بابا را که گرمش کردی بیا تا جمله ای برایت بگویم از جاهایی که ممنوعه اند در من! جاهایی که نمی دانم چرا ممنوعشان کرده ام سالهاست. جاهایی که دست کم دارند می مکند زمان را. دست کشیدن آنقدر سخت است و بی فرجام که تو به یقین توان درکش را نداری!

تاکسی همیشه بهترین هتل زندگی بوده است. هتلی که در ترافیک وحشیانه و دوست داشتنی شهر گاه ساعتها می چرخاندت و گاه روزها می چزاندت! درب یک تاکسی که دارد بسته می شود و صدایی که دارد می رود مثل یک سایه و دستی که به دستی نخورده است! قاصدک لازم الاجراست عزیز جانم! قاصدک لازم الاجراست!!! چشمان با حیا و دستان بی حیا! همیشه مشکل بشریت ترجمان یک کتاب دو حرفی بوده است! ترجمان یک مثنوی نیم من افسار... بشریت یک جمله بیشتر نیست و آن جمله خود لازم الاجراست... آری قاصدک لازم الاجراست برادر!

 

برای داش حسین مرده ام:

یک چیزهایی هنوز یادم هست / جوراب پایت نبود رفیق جان هیچ وقت / از بویش دل خوشی نداشتی / نداشتی چون شاید دل نداشتی اصلا / مشکل فلسفی جوراب را باید حل کرد / همیشه مشکل بشریت می رسد آخرش به جوراب! / گندیده و بد بو و مهوع / اصلا چه تصادفی! / از سوراخ مشکل بشریت چقدر جالب می شود دنیا را دید / من هیچ وقت سوراخ جورابم را نمی دوزم! /کش تنبان کانت را یادت هست رفیق جان؟ / همیشه می خندیدیم به کش تنبانهایی که بوی  فلسفه شان از خوراک لوبیای شب قبل می آمد/...همیشه می خندیدیم بی صدا و بی حرکت / همیشه می خندیدیم و / می دانستیم که قاصدک لازم الاجراست....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:40 توسط امیر راعی فرد |