تبليغاتX
مهر ایران - دستت درست...

مرد باش و یکبار هم که شده در سرسرای بودنت کلاه نخ نما شده ات را قاضی کن. رگ گردن کلفت می کنی و پز غیرت از همه جایت در می کنی که چه بشود؟ نگاههای هیزت را بردار از پیکره این سایه ها. بردار هر چه را که نشخوارت کرده اند در مکتب خانه های بو گرفته "ساس" زده. لعنت بر آفرینشی که شکم را آفرید و زیر شکم را. لعنت...

اینبار که پا گذاشتم به مرز خاکیم بوی تعفن نگاههای پوسیده شهر نشینانم را بر پیراهن چین دار هم سایه گانم احساس کردم. در آن سوی مرز همراه بیگانگانی بودم اینبار که تنها اشتراکمان زبان مادری بی پدرمان شده بود. دیگر توان کتمان وجود داشتنی ها در وجودم نیست. بوی نفرین می دهد این اعتبار بی اعتباری شهرم. لگد زنان بدنبال پارچه قرمز یک ماتادور می چرخم این روزها. با یک هفته "فرنگ" رفتن لفاف لاتین می گیرد طرز گفتمانشان و عشوه های سگی پخش می کنند از "خاطرات رنگ پریده" دیسکو های ابلهانه ای که در آن لمس شدن آینده را تنها به پایکوبی می نشینند. درد دارد این کلام که "آزادی" را در زیر شکم خفه اش کنیم / که آزادی را ببندیمش بر عشوه های سگی و نگاههای "هیز" یک گاو نر... آه که درد زایمان سراپایم را در می نوردد...

"حاج آقا" سرتان را بلند کنید و ناز بالش پر قویتان را از این کنیز بگیرید. بگیرید و بگذاریدش زیر سر مبارک که رگ به رگ نشود کاسه های کثافتتان. سر از بالینم بردار که نای شنیدن حماقتهایت را ندارم "اشرار"م. سر بردار و به باران شدنم نگاه کن که دارم می بارم از ارتفاع منحنی یک اتفاق. سر بردار و سایه شو که این روزها آفتابی را نمی بینم.

متروی "صادق" یه را خوب براندازش می کنم. بوی لعین یک تجانس بی معنا راه گلویم را می فشارد. یک نگاه شیطنت آمیز از یک محبوبه روسپی و یک علامت کثیف از یک "صادق"... همه چیز در یک تجاوز عاشقانه شروع و در یک تجاوز جابرانه تمام می شود. نگاهش به لعنت یزید هم نمی ارزد این "سالوس". دستانش به نرمی پهن تازه الاغ است انگار. چاک سینه اش قافیه دهان سئسکهای خانه قبلی مان را به یادم می آورد و در آن سو هم دو کاسه بی حیا که غیرتشان در شلوارشان زجه می زند مهیای یک نذری "سایه" می شوند...

پشت بازارچه "عباسقلی خان" را نگاه می کنم و چیزی نمی یابم. همان بوی همیشگی و همان لبخندهای بی مفهومی که زبانه امیدم را می ترکاند در همه جایم. بوی ایرانی و عطر افغانی و طعم روسی. آه که چه آش بی مزه متعفنی می شود این معجون انسانی.

جیبهایش از پول من و تو قلمبه قلمبه زده است بیرون. پول دارد و چون پول دارد حق هم به یقین که با اوست. شکارچی با آبروی محله حاج صفی اینبار نمی دانم که قصد کدام کبک محلشان را یا محلمان را کرده است؟ سواد "قرآنی" دارد و تازگی ها نوشتن اسم بی مسمایش را آموخته است... "حاج آقا...". آموخته است که چگونه قلم بگرداند بر سینه کاغذ و بترکاند سلولهای بی زبان کاغذ را برای سیاهه نامش. پولش در جیبش و دستش بر صورت تیره ای که برای پول یک دارو باید تن بفروشد بر بی حیایی حاجی و پیر و جوان... هی می زنم این زمانه را تا هی نزند درون آشفته ام را. دستت را بردار از پیکر این دختر 18 ساله که تازه دارد پا می گذارد به دنیای کثیف ما. دستت را بردار از این مادری که نانش را از رانش در می آورد و این به گردن تویی هست که جیبهایت قلمبه قلمبه شده است از کثافتی که هر روز می ریزی اش به پای هرزگی هایت.

بیا سری بزنیم به "منار جنبان" / به "تخت جمشید" / به "میدان کیو" خرم آباد / به "غسالخانه" و میدان "هفت تیر" پایتخت / به "فریدونکنار" / به "خیام" و "عطار" / به میدان "سر به داران" / به "هفت حوض" / به "کله پزی" خیابان نواب که روح کهنه ام را آرام می کند / به "قلعه" بیرجند / به "نازی آباد" / میدان "جهاد" و به هر کجا که صلاحت باشد... به هر کجا که توانت باشد بیا سرکی بکشیم و بیا بو کنیم عطر بی حیای آفتمان را. بیا / بیا که دارد هی دیرم میشود برای ندیدن این همه بی نشانی. از روزهایی که هرگز نیامدند و هرگز آمدنشان را نوید هم ندادند.

رگ گردن بلند می کنی که چه بشود عمو جان؟ چشم میدرانی که چه بشود حاجی؟ می خرامی که اندامت را بیازمایند برای چه؟ آه که لعنت بر این آفرینشی که شکمش و زیر شکمش سایه بر نمی دارد از این دستار پوسیده...

"آقا رضا" "دو تا پاچه و یک زبون واسه من بذار"... "توی آبگوشتشم یک مغز درس حسابی بزن" / دستت درست حاجی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:12 توسط امیر راعی فرد |