تبليغاتX
مهر ایران - همه جایم سفید شده جز موهایم!!!
سلام "ری را" جانم!!!

چند روزیست که زیاده از حدم شادمانی می کنم. زیاده از قواره ام دارم پای می کشم بر یک گلیم سرخ. گلیم سرخی که با گلهای خوش نقشی آذین شده اند. هی! ری رای من! همه ندانند لا اقل تو که می دانی همه چیزمان اینقدر گذراست که درنگ بر درخت زمان زیاد جایی ندارد در قاموس مان. هنوز به یاد دارم آن دفترچه کاهی بد قلقی را که همیشه در جیب چپت داشتی! جیب چپ بالاپوشت! جلدش هم اگر اشتباه نکرده باشم کمی ـ کمی که نه ! خیلی ـ پاره پوره شده بود. درست شده بود مثل خودت! پاره پاره از انتقام احمقانه زندگی!

ری رای من! کمی دارم می ترسم از اتفاق! دارم صدای به هم خوردن دندانهای عقلم! را می شنوم و لیز خورده ام به دنیای موهوم سازندگی! هی! تو که همه اش برایم خاطره ای انگار! یکمین شب ملاقاتمان را که می دانم خوب به خاطر داری! چون همیشه یکمین ها در ذهن آدمها! خوب نقش می بندند و خوب هم البته نقش بازی می کنند. می گفتی! برو پسر جان دنبال یک لقمه کلمه بگرد که آتش بیفروزی بر ظلمه! نمی فهمیدمت و نمی خواستم که بفهممت. نمی خواستم درگیرم کنی تو! همیشه زندگی ام را در برابرت فرار کرده بودم و رخساره به هم نواییت ندوخته بودم که تو خوب می دانستی که گون دارم بر سرم به جای کلاه.

موهای ریخته و دستان نحیفی که دارند می نگارند و نگاشته می شوند توان صیدت را ندارند! توان شکار یک خرس به دست یک سمور ممکن نیست مگر به مدد یک رویداد! "ری رای" من! گوشت را بیاور جلوتر کمی! باید خصوصی زیر گوشت چیزی بگویم: امروز انسان را نبین عزیزم! امروز انسان را نبین که بوی "نا" می دهد دستان آدمیان! بوی "کثافت" دارد از چاه خانه همسایه خفه ام می کند. چشم ندوز به کوچه! در کوچه ها چیزی نمی شنوی جز "نوا "! لب مگذار بر لبی که بر لبها لمس نخواهی کرد جز "جنایت شهوت"! هنوز بمان بیخ گلویم و بچسب بر بدنم ری رای من! هنوز گفتنیها دارم برایت! نمی دانم این "سوت سوتک" دختر همسایه چرا سوراخی ندارد که فوتش کنم؟! نمی دانم چرا سه چرخه پسر همسایه پشتی مان زین ندارد که ببردم به آن سوی دیوارها؟! نمی دانم چرا کافر شده ام همه بودن های انسان را این روزها؟ کمکم کن "ری رای" من! چرا شادمانم این روزها؟ چرا دوستت دارم؟! چرا دوستم می داری؟ چرا بوی کاهگل را دوست دارم؟ چرا "سارتر" را می خوانم"... "صالحی" را می خوانم... چرا "حسین پناهی" هنوز زنده است برایم؟ چرا "عمو صادق" را نهیلیست نمی دانم؟ چرا از "روزگار سپری شده مردم سالخورده" محمود دولت آبادی بیشتر از "کلیدر" خوشم آمده است؟ چرا پایم را روی "سوسک" هم نمی گذارم چه رسد به انسان؟ چرا "گوشت" دوست ندارم؟...

"ری را"ی عزیزم! دستم را بگیر و بلندم کن از زمین! آه که چه لذتی دارد این کفر من! چه لذتی دارد که به نمی دانم های خودت ایمان داشته باشی همیشه و بمانی بر لب جوی کنار تخت خوابت در طبقه ۱۰۰۰ یک برج سیخکی که بوی ماقت و برده داری نوین لابی های قلاده به گردنش را پر کرده است!

یکمین هیچ: پل می زنیم به نا معلوم / در می گشاییم به نا ممکن / از وجود چنان بنایی ساختیم / که نردبام هزار پله وجود به گردش نمی رسد / بی شک / آخرین شماره / از شمارش معکوس کفتار عقل / سر انجام / واپسین نفس گاو دل خواهد بود / ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود / ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود / ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود / نه! انسان هیچگاه برای خود مامن خوبی نبوده است / پا می چرخانم / پا می چرخانم و روح روباهی در من حلول می کند / به یاد می آورم در شب سردی از شبهای "مراویا" / در کلبه وحشی خود / کنار اجاق سگ آبستنی را پناه دادم / که پشمش کفاف پوشش همه زمستان مرا می داد / تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم / آن سان که پیامبران بی کتاب / مسحور ملکوت می شوند...

                                                                                                 " حسین پناهی "

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:24 توسط امیر راعی فرد |