نمای یکم: همیشه یک اساس هست که آدمها را جمع میکند کنار هم. یک چیزی که شبیه خودش هست فقط. یک کارزار که یک حالت دوگانه دارد / یک حالت متوسط. شبیه آدمهای متوسط! آدمهایی که شبیه همه هستند یا شبیه همه میشوند به اقتضای شرایط البته. یک روز باد میکنند و تا مرز ترکیدن رژه میروند / یک روز از زور آب رفتگی دارند لغزواره نشخوار میکنند. آدمهای متوسط گاهی دوست داشتنیاند و گاهی ترحم برانگیزند. گاهی دارند از اسب مراد سواری میگیرند و گاهی هم احتمالاً در یک واکنش "آنی" تبدیل میشود به اسب که این آخری البته به کمک دانش روز جهانی زیاد هم محیرالعقول نمینماید.
نمای پیش: ما سه نفر بودیم / انگشتانمان زیاد رمق نداشتند / سرجمع انگشتانمان میشدند ۵۰ تا! / همیشه در زندگی ۱۰ تا!!! کم میآوردم / همیشه کم میآوردم در شمردن حتا وقتی ما سه نفر بودیم! / چقدر غم داشتیم / چه لذتی میبردیم از غمهامان / چه حالی داشت وقتی سیگارهامان خود به خود خاموش میشدند / چه سرگیجههای گسی داشتیم وقتی هر کداممان تنها بودیم و خیال میکردیم سه نفریم / و همیشه در شمارش کم میآوریم.
نمای پیشتر: یک کام عمیق از دستانت چقدر میارزد؟ / سر گذر حاج عبدا... / همانجا که آدمها قیمت دارند / میدان انقلاب / همانجا که آدمها کلاهشان را سفتتر باید بچسبند تا باد نبردشان به گذر حاج عبدا... / خیابان رسالت / همانجا که قدم زدن به اندازه یک قابلمه آش رشته میچسبد آن هم در زمستان پارسال! / خیابان فرشته / که در آن از فرشته خبری نیست - فرشته مهربان داستانمان دیگر رمقی برای کوتاه کردن دماغ پینوکیو ندارد انگار - / فرشتهها رفتهاند عمل زیبایی بینی! انجام بدهند تا شاید پینوکیو لذت یک همخوابگی را بهشان بدهد! /
نمای دیرین: آرام! هیچ خبری در شهر نیست. همه آسودهاند و دارند مارپله بازی میکنند / یکی با چهار تا تاس میرسد به بالای نردبان و بعدی هی "یک" میآورد و هی مار نیشش را حرامش میکند انگار! آرام! هیچ خبری نیست! گویا تازه داریم چشمانمان را باز میکنیم! گویا تازه داریم میفهمیم که هیاهوهامان تنها برگ درخت خودمان را لرزانده است! گویا باید فریاد زنان و هلهله کنان آبی و سبز و زردمان را غلافش کنیم! بیا سرمان را بلند کنیم و خوب ببینیم اطرافمان را! چشمانت را باز کن فیلسوف بابا! خوب ببین! خوب ببین که دارند از گرسنگی هم را میخورند خیلیها! خوب ببین که دارند میترکند بعضیها و تو هنوز داری شاعرانگیات را به سر انگشت هنر فلسفهدانیات میپرورانی. بس کن عمو جان! بس کن. بس کن که تاب شنیدن مزخرفات دیگران را ندارم! به یاد حسین پناهی که میگفت کش شلوار کانت درد ما را دوا نمیکند. سرت را که بلند کنی و سرکی بکشی به دنیای اطرافت خیلی چیزها را میبینی عمو جان! واقعیت را باید در نگاه یک کودک بیپناهی ببینی که چند روز است دست به نان نزده است... ساکت باش، زبان به دهانت بگیر که چند صباحیست لعنت میفرستم به داستانهای بیسروتهی که ذهن آدمی را مسخ میکند و واقعیت را لغزواره ذهن مینماید...
نماد یکم:
درود بر حسین پناهی که همیشه برایم زنده خواهد بود...