تبليغاتX
مهر ایران

همیشه آرزو داشت دستش به میله بالای اتوبوس شرکت اتوبوسرانی برسد. روی دو تا پایش بلند میشد و حسابی زور می زد برای اینکه شانه هایش را هم قد پسر عمویش کند. همیشه دغدغه بزرگ شدن را داشت و اینکه آرزو می کرد روزی دلبری کند از دختری که سوار همان اتوبوسی میشد که "او" سوارش میشد! تکیده بود و البته اصیل. قواره نداشت اما توان جادو کردن را کاملا در اختیار داشت. جادوگر نبود اما در بازی "جادو" متبحر می نمود. از بس که تلاش کرده بود تا به قواره پسر عمویش نزدیک شود شبها از پا درد نمی توانست بخوابد. درد داشت و از درد و از احساس گس شکست شب را تا به صبح با خودش کلنجار می رفت. هر روز صبح با کلاسوری که اندازه اش از عرض شانه هایش بلندتر دیده میشد روی صندلی ردیف آخر آقایان که رو به قسمت انتهای اتوبوس قرار داشت می نشست و زیر چشمی "دخترک" را می پایید. چشمانش را می دوخت به دستان سفید و دوست داشتنی دخترک.

از لای انگشتانش که به هوای سر درد غلافش کرده بود دور صورتش زل میزد به صورت بی آرایش و زیبای دخترک. احساس بدی داشت. مثل حس دیوانگی در زمانیکه باید فکر کنی. می خواست بپرد و بغلش کند. سفت فشارش بدهد. موهایش را ناز کند و دستانش را در آغوش گرم بدنش ذوب کند. چه تصویر زیبایی داشت شبهای تنهاییش! چه احساس لزی دست می داد به "او" وقتی که در ذهنش تصویرش را می ساخت و در آغوشش می کشید.

گذشت و گذشت و گذشت! بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد. همراه شد با موج غرور و فرود هوس! یادش می آمد از آن دخترکی که آرایش نمی کرد و زیبا بود و سفید مثل برف. یادش می آمد از چشم چرانی های پنهان شده در لای انگشتانش. یادش می آمد از دید زدنهای مشکلش که همان زمان هم دعایش را به انگشتانش می کرد و چمبره ظاهرسازانه دستانش بر صورت تکیده اما اصیلش! حالا دستش به میله ها می رسید و شانه هایش برای ۴ دختر جا داشت.

یک دفعه استخوان ترکانده بود گویا. دیگر دستان مردانه اش می توانست بدن هر دخترکی را لمس کند! دیگر برای چشم چرانی حیایی نداشت که برای حفظ کردنش نیازی به انگشتان چمبره زده گذشته داشته باشد. هر روز آغوشش در اختیار یک "لکاته" جدید زیر و رو میشد. هر روز سایه سنگین نگاهش کمر یک دخترک "بی آرایش" دیگر را می شکست.

دیگر تصویر نمی ساخت در ذهنش که تصویر می آفرید در راهش! هر چه می رفت نگاهش را بیشتر اجیر می کرد برای جستجوی شکاری تازه. شکاری که شاید هنوز طعم کثیف قربانی شدن را نچشیده بود. شکاری که شاید هنوز معنای شکار شدن را نمی دانست. "او" دیگر نیازی به انسانیت ندشت و البته آن دخترک هم امروز دیگر آن دخترک بی آرایش نبود و زیر خروارها تشتک ظاهر سازانه فریبنده صورت سفید و زیبایش را پوشانده بود که راحت تر شکار شکارچیان امروز شود...

 

برای حسین پناهی عزیز:

 کف دستت را نگرد که هیچ چیزی نمی بینی / کف دستت بوی کهنگی می دهد و نخ نمایی / نگرد عزیز که هیچ نیست آنجا / دستهای مان دیگر کف ندارد عزیز جان / دستانمان دیگر نا ندارد که بگردد این جا را / بمیر که بی دردسر شوی این روزها / بمیر که قانع شوی زندگی را / بمیر که شمعی بخندانتد / صدای زوزه سگها امانم نمی دهد / صدای هق هق یک نوزاد نیمه جان در جوی آب / صدای مادری که لخت لخت فریاد می کشد تولد یک اهریمن را! / امنم را بریده است غذای سگی که عادت کرده است به استخوانهای مردگان / و غذای قبرستان / اینجایم! / بر تلی از خاکستر...! / دریاب مرا که هنوز دستانت کفی دارد  / و / صدایت نوایی و / شعرت شعوری.../ و آزادگیت نامی برای آزاده!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:3 توسط امیر راعی فرد |