تبليغاتX
مهر ایران

وول که می خورد احساس خوبی داشتم. می دانستم و مطمئن میشدم که هنوز زنده است. زیاد درگیر نمی شدم اما و اگر را. زیاد پا نمی کوبیدم به بیهوده. خب بالاخره داشت تکان می خورد. قفسه سینه اش داشت بالا و پایین می رفت. زنده بود این لکاته زیبای من. چشمانم را دوخته بودم بر لبانش که از شدت زیبایی به سپیدی می زد. منتظر بودم که شاید لحظه ای کلمه ای را شکار کنم از شکاف دوست داشتنی لبهایش.

هنوز ته دلم داشت می لرزید. شاید اشتباه بود این پیامک یکباره. شاید درست بود و داشت اتفاقاً دیر هم میشد. شاید اصلاً پیامکی در کار نبود و این سر میان تهی ایراد مکرر را تکرار کرده بود. احساس لزج دو دلی چسبیده بود مثل خوره بر شبانگاهانم و دست بر نمی داشت از سرم.

چرایی هایم را جمع کرده بودم یک جا و در انتظار یک شکار با نوای بی خاصیت "خوشگلا باید برقصن" می رقصیدم بی انتها. یک تلاش مذبوحانه برای ورود به زندگانی انسانها شاید. خواننده همچنان می خواند با ترنمی که بوی قلیایی صابون می دهد. صابون بابونه و کتیرا. دوستم که پزشک بود زمانی می گفت کتیرا برای کچلها خوب است مثل نفس برای مردگان.

نوا تند می شد و تند میشد و عرق از همه بدنم جاری. "می" آلوده پیراهن را چه به خرقه مجموع هستی. نمی دانم چه آمده است بر سر هر آنچه بوده پیش از اینها. خواننده دیگر دارد فریاد می زند تا غرقم کند در بی خودی. "دختر آریایی/دختر آریایی". جماعت فریاد می کشند و می سرایند لعنت بر هستی انسان را. لعنت بر شور و شعور را. جماعت سایه سایه می آیند تا پیله ام را پاره پاره کنند و کرم وجودم را به زور به بهشت پرتابش کنند. آه از این همه لطف و اصرار و ادعا.

یک پیک دیگر جای دارد شعورم تا وا دهد هر چه را ریسیده بود در اعصار. یک پیک دیگر از دستان خرقه فروش ساقی بسش بود که بریزد و بیندازد تشت رسواییش را از بام همسایه. از بام همسایه ای که باورش هنوز بوی "اصالت" و "اصالت" و "اصالت" می داد.

هنوز داشت وول می خورد و لب میزد آنچه را که دوست داشتم استفراغش کنم بر هستی. چه بوی دمادمی داشت این احساس. چه عطر شباهنگی داشت این بیغوله که اینک شهرداری برایش پیدا شده است و دارم صدای تخته می شنوم...

 

یکمین هیچ: این لحظه و همیشه / به یاد مارجانیکا / عزیزترین موجود معاصرم / که در اعماق این دریای وهم و هول و مرگ / مروارید اکتشاف من شد / و اکنون / یگانه و بی تا / می درخشد و ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند / به یاد او که شبیه هیچکس نیست / شبیه هیچکس / الا رویای دور و دراز خودم / بهانه همه دویدن ها و ایستادنها و نشستن ها و خوابیدن ها / بهای همه سکندری ها و خیرگی ها و دل تنگی ها و بی خوابی ها / سبز ترد هفت سالگی / و طلای همیشه / آسمان درختان بادام همه سالها / سنگ ها و گل سنگ های همه کوهستانها / و گل گل بوته های همه تپه ها / ناز همه بابونه ها / معجزه همه آوا ها / که هم راه با زمین / چشم سنجاقک احساس را  به طلوعی دوباره می کشد...

                                                                                                  " حسین پناهی "

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:36 توسط امیر راعی فرد |

سلام "ری را" جانم!!!

چند روزیست که زیاده از حدم شادمانی می کنم. زیاده از قواره ام دارم پای می کشم بر یک گلیم سرخ. گلیم سرخی که با گلهای خوش نقشی آذین شده اند. هی! ری رای من! همه ندانند لا اقل تو که می دانی همه چیزمان اینقدر گذراست که درنگ بر درخت زمان زیاد جایی ندارد در قاموس مان. هنوز به یاد دارم آن دفترچه کاهی بد قلقی را که همیشه در جیب چپت داشتی! جیب چپ بالاپوشت! جلدش هم اگر اشتباه نکرده باشم کمی ـ کمی که نه ! خیلی ـ پاره پوره شده بود. درست شده بود مثل خودت! پاره پاره از انتقام احمقانه زندگی!

ری رای من! کمی دارم می ترسم از اتفاق! دارم صدای به هم خوردن دندانهای عقلم! را می شنوم و لیز خورده ام به دنیای موهوم سازندگی! هی! تو که همه اش برایم خاطره ای انگار! یکمین شب ملاقاتمان را که می دانم خوب به خاطر داری! چون همیشه یکمین ها در ذهن آدمها! خوب نقش می بندند و خوب هم البته نقش بازی می کنند. می گفتی! برو پسر جان دنبال یک لقمه کلمه بگرد که آتش بیفروزی بر ظلمه! نمی فهمیدمت و نمی خواستم که بفهممت. نمی خواستم درگیرم کنی تو! همیشه زندگی ام را در برابرت فرار کرده بودم و رخساره به هم نواییت ندوخته بودم که تو خوب می دانستی که گون دارم بر سرم به جای کلاه.

موهای ریخته و دستان نحیفی که دارند می نگارند و نگاشته می شوند توان صیدت را ندارند! توان شکار یک خرس به دست یک سمور ممکن نیست مگر به مدد یک رویداد! "ری رای" من! گوشت را بیاور جلوتر کمی! باید خصوصی زیر گوشت چیزی بگویم: امروز انسان را نبین عزیزم! امروز انسان را نبین که بوی "نا" می دهد دستان آدمیان! بوی "کثافت" دارد از چاه خانه همسایه خفه ام می کند. چشم ندوز به کوچه! در کوچه ها چیزی نمی شنوی جز "نوا "! لب مگذار بر لبی که بر لبها لمس نخواهی کرد جز "جنایت شهوت"! هنوز بمان بیخ گلویم و بچسب بر بدنم ری رای من! هنوز گفتنیها دارم برایت! نمی دانم این "سوت سوتک" دختر همسایه چرا سوراخی ندارد که فوتش کنم؟! نمی دانم چرا سه چرخه پسر همسایه پشتی مان زین ندارد که ببردم به آن سوی دیوارها؟! نمی دانم چرا کافر شده ام همه بودن های انسان را این روزها؟ کمکم کن "ری رای" من! چرا شادمانم این روزها؟ چرا دوستت دارم؟! چرا دوستم می داری؟ چرا بوی کاهگل را دوست دارم؟ چرا "سارتر" را می خوانم"... "صالحی" را می خوانم... چرا "حسین پناهی" هنوز زنده است برایم؟ چرا "عمو صادق" را نهیلیست نمی دانم؟ چرا از "روزگار سپری شده مردم سالخورده" محمود دولت آبادی بیشتر از "کلیدر" خوشم آمده است؟ چرا پایم را روی "سوسک" هم نمی گذارم چه رسد به انسان؟ چرا "گوشت" دوست ندارم؟...

"ری را"ی عزیزم! دستم را بگیر و بلندم کن از زمین! آه که چه لذتی دارد این کفر من! چه لذتی دارد که به نمی دانم های خودت ایمان داشته باشی همیشه و بمانی بر لب جوی کنار تخت خوابت در طبقه ۱۰۰۰ یک برج سیخکی که بوی ماقت و برده داری نوین لابی های قلاده به گردنش را پر کرده است!

یکمین هیچ: پل می زنیم به نا معلوم / در می گشاییم به نا ممکن / از وجود چنان بنایی ساختیم / که نردبام هزار پله وجود به گردش نمی رسد / بی شک / آخرین شماره / از شمارش معکوس کفتار عقل / سر انجام / واپسین نفس گاو دل خواهد بود / ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود / ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود / ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود / نه! انسان هیچگاه برای خود مامن خوبی نبوده است / پا می چرخانم / پا می چرخانم و روح روباهی در من حلول می کند / به یاد می آورم در شب سردی از شبهای "مراویا" / در کلبه وحشی خود / کنار اجاق سگ آبستنی را پناه دادم / که پشمش کفاف پوشش همه زمستان مرا می داد / تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم / آن سان که پیامبران بی کتاب / مسحور ملکوت می شوند...

                                                                                                 " حسین پناهی "

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:24 توسط امیر راعی فرد |

چه سرعت بی حیایی داشت اتفاق! چشم بر هم زدن کارش را کرده بود و دمش را گذاشته بود روی کول و از بی راهه رفته بود. هر طرف را که نگاه می کرد چیزی نمی دید. خب سوی چشمانش کم بود کلاً. عمویش می گفت مادرزادی کور است بزمجه! چشمان زاغ و نگاه گیرایی که داشت زیاد به درد خانواده اش نمی خورد. پدر علیل و مادر کاری! پدرش که صبحها نشسته نماز می خواند تا برکت بیاید به...

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:11 توسط امیر راعی فرد |