تبليغاتX
مهر ایران

آقا جان! تو که قرار نمی دانی چرا افاده پخش می کنی از خودت! بوی لودگی های قرار هایت رویم را سفید کرده است رفیق جان. رگ گردن کلفت کردنهایت را هنوز دارم مرور می کنم در باتلاق حضورم که غرقم می کند در روز مرگی هایم. دست کم اعترف کن لعنتی! اعتراف کن که کمی راحت شوم از خود خوری هایم. بگو ! بگو که مقصر این بازی تو بودی نه من! و من همچون همیشه بی تقصیر بی تقصیرم و تو دست کم این را خوب می دانی احتمالاً. گوش سپرده بودم بر آنچه می خواستی البته نه از باب علاقه که بیشتر از باب رفع تکلیف! تو بگو چپ من هم می گویم چپ و تو بگو راست و من هم نشخوارت می کنم. حوصله نیست برای جدل این روزها. تو بگو آفتاب و من هم می شوم ساحل که آفتاب را بگیری و تنها شرطم هم برایت اینست که ساکت باشی و نجوای موسیقی و دود سیگارم را مخدوش نکنی. گفته بودمت یا نه؟! نیک می دانم که گوشهایت سنگین بودند از اول و تنها می خواستی بی آلایش و بی تفکر البته.

آقا جان! ساکت مانده ای که چه؟ جواب نمی دهی که باز هم دلی بسوزانم برایت؟! باش! باش عزیز جان تا صبح دولتت از کنجی دیگر بدمد! ما که هر چه گشته ایم خربزه دیده ایم و پرتغال دیمه! تازه "تو سرخ" هم نبودند این دیمه ها! کار ما از این حرفها گذشته است این روزها! زنجیر ندران و پا نکوبان بر مرغزار این کهنه سربازی که تنها یک دست برایش مانده است و یک بینی برای فش فش کردن! دردی ندارد دیگر لگدهایت گاو دوست داشتنی من!!!

آقا جان! سرت را بالا بگیر و بر اسلافم بخند! بخند بر رگ برگهای گیاهی که در ظلمات محض هر صبح به امید آفتاب سرش را بلند می کند و می چرخد دور خودش تا در آغوش بکشد آنچه را که اسلافش برایش در داستانها نشخوار می کردند. راستی این را نفهمیدم که اسلاف و اجداد تو هم سیرابی و هزارلا داشتند یا این تنها مایملک من و گذشتگانم بوده است؟! هیییییییی!!! چه روز بدی بود این روز! گوش به زنگ باشی و حتی صدای پارس سگی را نشنوی که دارد لاشه یک مردار را "سق" می زند! سخت است انصافاً و تو هم حتماً به من حق می دهی برای گرسنگی هایم که تمامی ندارند.

آفا جان! بیا اصلاً صلح کنیم! حال و هوای درگیری نیست در وجودم! تنفر هم زیاد کارساز نیست دیگر! ندیدنت هم که عادت است و البته کمی آرامش بخش! دستت را بده تا شبیه رفقای "ماتادور" مان به شیوه مدرن! و لیبرالی! اسپانیش!! ها پرده های سرخ تکان دهیم برای هم! دستانت هم بو می دهند. همان بوی همیشگی خودت را. بوی عاشقانگی و بوی حسرت البته.

آقا جان بی آقا جان! کار از کار گذشته است و از امروز دیگر حرجی به دوستی ها و پایداری ها و یاد آوری ها نمی بینم که تو را بخواهم به مدد یک "متد"! محکومت کنم. آری! راحت باش آقا جان! که این شیوه نسل بشریست که بر بام حماقتهایش پرچم کامیابی و بشریت! زده است...

یکمین هیچ: مارون بود که می خواند و مست می گذشت! / پیش روی من / همه دشت بود پشت دشت / پیش روی تو / همه کوه بود و راههای پیچ پیچ / تابستانی را به خاطر سپرده ام / و دیگر هیچ...

                                                                                               " حسین پناهی "

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:21 توسط امیر راعی فرد |

از هر كجا خواستي آغاز كن مويه را/ تو آزادي براي مويه/ و من هم براي شنيدن مويه احتمالاً/ از هر آن كجا كه خواستي!!!/ از ايستاده تا افتاده!/ از فرياد بي گلو!/ از گلوي بي فرياد!/ تو مختاري عزيز!/ از بي عشقي هاي شبانه ام/ يا / معاشقه هاي بي وجودم!/ انتخاب كن و بيا!/ لب بر نمي دارم از لب به اعتراض/ لب بر نمي دارم / و.../ سوگند ياد مي كنم/ به آنچه شرف مي ناميدندش پيشتر ها!/ بگو!/ بگو ملعون من!/ انتخاب كن و بگو/ تا بشنومت با همه نداشته هاي رنگي ام!/ سيب افتاد/ و تشت رسواييم از بام فرود آمد بر سرت/ تا به حال اين همه آب ديده بودي در يك ظرف عميق؟!!!/ آه كه چه دردي كشيدي آن روز/ چه دردي داشت لبه هاي پيراهنم و سبيل تيره ام برايت!/ آن روز هنوز ايستاده بودم/ و تو يادت نمي رود آن روز را!/ و من هم!/ مويه كن برايم/ لذت مويه را دريغم نكن كه گرسنه ام زياد!/ بنال اي شكار!!!/ ايستاده ات را خواهم شكست!/ لب مي گذارم بر ريه هاي سر بريده ات!/ مي مكم خون روحت را با درفشي از بند!/ مي نوشمت در تاريكي!/ و تو بازم هم ايستاده اي!/ مويه كن بي سر و پا!/ لات خياباني!!!/ اي رنگي از لطافت!/ از هر كجا خواستي انتخاب كن/ انتخاب از تو و زمان از من!/ مي شكنمت/ اما در خواب/ در خوابي كه سحر گاهش درد دارد برايم.../ انتخاب كن و پنير شو/ تا از دهان من پايين بيافتي روزي.../ مي خواهمت با همه ايستادگي هايت و ايستادگي هايم/ در برهوتي به وسعت زمان...

يكمين هيچ: نياز / شب هاي طولاني / كابوسهاي روسي / و گريه هاي پيامبرانه / و اين ساحل سر سبز بي پايان / تا به عشق تمشكهاي حاشيه و پرندگان راز / لاشه آخرين نفس مرا / به فريب آخرين دانه ها / به دام تقدير بكشاند...

                                                                                               " حسين پناهي "

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:54 توسط امیر راعی فرد |

وقتی که از کنار دیوار رد میشد چشم چپش را می دوخت به کناره دیوار. کار همیشگی اش بود این. یک جورایی عادتش شده بود انگار. با قد متوسطی که داشت و دستان استخوانیش جوری راه می رفت که انگار زمین ارثیه باباشه. قدمهای کوچک و تند. سر پایین. نگاههای نافذ و سریع الاثر. چشمانی که برق داشتند اما کارایی نه! موهای کم پشت و  بالطبع پیشانی بلند. یک چیزی هم دائما باید کنج لبهایش دود می کرد. درست مثل یک لوکوموتیوی که هنوز با بوی زغال سنگ کار می کند. کمری که صاف می گرفتش و پشتی که چیزی به اسم ماهیچه در آن یافت نمیشد. بوی دود می داد و ادکلن هم که در قاموسش تعریف نشده بود. یا شاید هم شده بود و کف دستانش "چرک" نداشت! یک پاتوق قدیمی پشت "توپ خونه" و یک صندلی لکنته که بار خاطراتش را بر روی آن سبک می کرد بیشتر وقتها. هر روز دم دمای غروب که میشد از "قصر الدشت" خودش را می رساند به پشت توپ خونه و آماده شلیک میشد بر زمان. کاسبهای محل هم همه می شناختندش دیگر. بالاخره سالها بود که می رفت و می آمد و دور از جون "الاغ" هم اگر بود به جای کاسبهای توپ خونه! چهره تکیده و دودی "او" را به خاطرش می سپرد. شلوار کتانی که رنگش را نمیشد تشخیص داد و پیراهن بدون آهاری که سالها پیش اخرین هدیه اش را تشکیل می داد جزء مهمی از تشکیلات "توپ خانه" شده بودند. مردی که شلواری داشت بدون رنگ و پیراهنی داشت بدون آهار با چشمانی که بیشتر زیر خاک را می جستند انگار! احتمالاً باید منظره جالبی باشد! می نوشت گاهی و گاهی هم نمی نوشت البته خودش می گفت "نوشتنم نمی آید" و تا امروز مانده ام که چطور میشود کاری کرد که نوشتنت بیاید! می گفت: زور نزن بچه جان! ـ همیشه همین را می گفت لعنتی! ـ اگر بخواهد بیاید دست تو نیست و اگر هم نه خودت را جر نده بی خودی! یک چیزی داشت در اتاق خوابش که هم ترسناک بود و هم جالب البته. یک زمین کنده شده با یک سکوی سیمانی که گاهی همانجا می خوابید و نمی دانم و هرگز نفهمیدم که چرا باید دستان این "مرفه" اینگونه بر کلنگ می رفت. می گفتم: بدبخت برو خلافی شهرداریش را بگیر که کسی قبر با خلافی شهرداری را نمی خرد! حالا یکسالی می شود که خلافی شهرداریش را من پرداخت کردم تا یک بیچاره ای بیاید و این سوراخی را بخرد. یادش رفته بد است احتمالاً چون به خاطر ندارم که تشکری از زبان نداشته اش شنیده باشم هرگز. "حسین" همیشه این شعر را برایش می خواند: چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان!/ نه به دستی ظرفی را چرک می کنند/ و نه به حرفی دلی را آزرده/ تنها به شمعی قانعند/ و اندکی سکوت...

یکمین هیچ: پیامبر جوان/ زمین به زمین و/ آسمان به آسمان/ می گرددت به معجزه نگاه/ جهان را با ریگی آشنا کند/ ریگی ساده/ که در حاشیه هر رودخانه ساده تری یافت می شود/ مهم می دانند/ کلاغ ها و هندوانه ها همیشه بوده اند/ و لق لق آب/ از چار ستون جلبکها/ برای گوش حرف تازه ای نیست/ با این همه/ سیاهی چشم و سرخی زبان/ گم گشته دیرین خود را جستجو می کنند...

                                                                                                      " حسین پناهی " 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:37 توسط امیر راعی فرد |