یادش به خیر باشد/ یادش به خیر باشد برای هر دومان/ دستهای چوبی و لبهای آهنیینت/ خوب باید یادت باشد آن شب را/ آن شب را که کامم گسست از لبانت/ از آهن وجودی که سر تا به پایش بوی گوگرد می داد/ بوی دود و بوی مرگی لحظه به لحظه برایم/ و شاید/ و تنها شاید/ برایت.../ یادش به خیر باشد/ دستان چوبیت که گوگرد سرش را می تکاندم/ در زمهریری از خاکستر های بی...هو...دگی...ها/ چه زمهریر با شکوهی بود آن سفالینه نقاشی شده ای که به من تقدیمش کرده بودی/ با عشق و تعظیم!!!/ هفت روز می گذشت از شب نشینی جهنمیمان/ و باز تو/ نبودی با دستان زمخت شده از لامسه هایت!/ گوش می کردم به زق زق ساعت در بیخ گوش چپم/ آری!/ یادم هست که حساس شده بودی به گوش چپم/ و توان شنیداری وصف نا شدنی اش!!!/ بی...هو...دگی...هایم را ندیدی مگر؟/ ندیدی مگر که تاب وجود نداشتی تا دیر وقت زمان/ گفته بودمت که نیستم/ و این تنها همانیست که می توانم هدیه ات کنم به تعصب!!!/ دماغ پینوکیو و دست نادیده پدر ژپتو!!!/ گربه نره و روباه مکار!/ روباه مکاری که هنوز هم شباهنگاه/ برایم صدای سکه های طلا را در می آورد/ و درخت سکه را یاد آوریم می کند/ آه! که چه زیبا الاغ شده بودیم در شهر بازی زندگی هر دو مان/ بی پناه و بی...هو...ده...
یکمین هیچ: بی تو/ نه بوی خاک نجاتم داد/ نه شمارش ستاره ها تسکینم!/ چرا صدایم کردی؟/ سراسیمه و مشتاق/ سی سال بی هوده در انتظار تو ماندم/ و تو نیامدی.../ نشان به آن نشان/ که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت/ و عصر عصر والیوم بود/ و فلسفه بود/ و ساندویچ دل و جگر...
" حسین پناهی "
بوي مردانگي!/ با خالي بر گونه!/ عطش يك شهوت!/ انفجار فضاحت/ نيرنگ و نيرنگ و نيرنگ/ صداي نفسهاي زني كه در انتظار است/ صدايي كه زوال انسانيتش را بايد بوييد/ بوي كثيف مردانگي و عطر حقير يك زن!/ چه معجون اسف باري دارد زندگي!/ چشماني كه زردي صفراي گرگ را مانند است/ چشماني كه با هر نگاه تجاوز مي كند بر بكارت انسانيمان!/ درد دارد اين روزها!/ آهوي همسايه دارد فارغ مي شود از يك اشتباه/ دستان نخراشيده تقدير و مرگ آرزو/ باغبان خواب است/ يا خودش را به خواب زده است/ توان ندارد بيچاره/ يا دارد و نشانش نمي دهد/ كورسو مي زند نوركي از بالاي تپه برهوت مان/ سوسو مي زند و در لب فحشها درد بر ما/ خواهر و مادر نمي شناسد در گفتارش اين كورسو/ دهان باز مي كند و آب مي شوم از خجالت يك سكوت!/ دهان باز مي كند و مي شويد هر چه را كه در سدي از نبايدهامان بار كرده ايم/ بوي تعفن يك خيانت آسمان را گرفته است/ و / زائو هنوز درد مي كشد/ درد مي كشد نه براي زاييدن/ درد مي كشد براي يك خاطره/ درد مي كشد براي شبي كه در نوري رمانتيك!!!/ پا بر عرصه حماقت گذاشت/ و... / نشئه شد يك بوسه لعين را/ درد مي كشد و باغبان داستان سر به تويش دارد هنوز/ درد يك هم آغوشي در شبي تار و مه انگيز!/ شايد.../ شايد بوي زنانگي اش و عطر مردانگي اش/ ديگر آبي ندارد تا آتش را بخواباند.../ و اينجا منم ايستاده بر تلي از خاكستر/ در بازي زمان...
يكمين هيچ: يك نهال نو شكفته تا ابد/ گل نمي دهد/ موج مي زند هواي گرم/ ماه/ چشم مات ماه كور/ خيره مانده بر/ هاف ابر ماده/ هوف ابر نر/ ناگشوده همچنان/ يك گره به پاي معظلي/ محو مي شود درون ماه/ سايه خميده كسي/ نانشسته يك كلاغ روي شاخه چنار/ یك سوال بي جواب/ جان خويش را/ براي يك محال پست مي كند/ كنفرانس شعر بر پا ميشود/ بي حضور هيچ شاعري/ يك پسر پدر نشد/ مانده تا طلوع ماه/ پيچ و تاب مي خورد كسي ز درد استخوان/ تا شود همان كه بود/ تا شود همان/ يك نفر به جرم قتل خويش دستگير مي شود/ بي پليس و پاسبان/ خيس اشك ميشود كلاه يك جوان/ در كيوسك پادگان/ يك اميد نا اميد ماند/ چشم وا نمي كند/ لاك پشت كوچكي/ بر جهان ناشناس/ پاره پاره دفتري/ رشته رشته روي خاك/ گيس هاي چون كمند دختري...
" حسين پناهي "
پشت پر چین خانه خاله عقدس / ۸ کیلومتری جاده شهسوار / همانجا که باید سوار میشدیم باهم / همانجا که سه سوت بس بود تا آتش / در نیمه ابری های جانم / که / ۸ روز کرده بود هفته را برایم / درست پشت پرچین عشق بازی هامان! / رو به آفتابی که ۸ ساعت روز را می خوابید! / پاکت سیگار و سنگ آتش زنه / تلاش دست و هوویی به نام باد!!! / یک کارد که در می آمد از نیام تنبان / و / کاه که زیاد بود آنجا! / هوو می وزید وحشیانه و / در انتظار " سه سوت " نگاه می کردم عقربه ها را / " هشت ها بار " هشت شده بود / و / اثری نبود از سه سوت دوست داشتنی ات / لب می گذارم بر ریه هایم / تا نبود لب هایت را احساس نکنم! / لب می گذارم بر کونه نمناک سیگار " اولترا لایت " ی که می کشم تا از یاد نبرم خاطر نمناکت را / و تو / باز هم ساعت هشت را از یادت برده ای! / نسکافه می خوری در کافه موکا شاید / شاید هم بیلیارد حرفه ای می زنی! در جشن بالماسکه / و / می نوشی هشت گیلاس لب پریده را به سلامتی / و / من اینجایم / تنهای تنها / بر تلی از خلاکستر / " متبرک ملعون " / برای هشتمین بار که خواندمت / و / تو نه سه سوت / که حتا / یک سوتک هم روانه ام نکردی / فهمیدم که / تو " هشت " نمی شوی شاید...
یکمین هیچ: در گهواره از گریه تاسه می رود / کودک کر و لالی که منم / هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور / از سطح پهن پیشانیم می گذرد / خواهران و برادران / نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید / همیشه فاصله تان را با خوش بختی حفظ کنید / پنج یا شش ماه / خوش بختی جز رضایت نیست / به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر / گم شده در قندیلهای ایوان خانه ای / که سالهاست / از یاد رفته است / خوشا به حالتان که می توانید / بخندید / گریه کنید / همین است / برای زندگی / بی هوده دنبال معنای دیگری نگردید / برای حفظ رضایت / نعمت انتظار و تلاش را شکر گذار باشید / پرستو های مادر / قادر به شمارش جوجه های خویش نیستند ...
" حسین پناهی "