تبليغاتX
مهر ایران
دست که می بری بر پاکت سیگار یک چیزی انگار دارد زل می زند به  دستت.بوی کبریت نیمه سوخته که با سری سیاه شده و دودی که از کله اش بلند میشود دارد نگاهت می کند!ته سیگار را که می گذاری بر لبهایت و هوا را که می کشی داخل بو همه جایت را آکنده می کند.بوی بد قلقی که توان را از بهترین ادکلنهای میدین خارجی!!! هم می رباید تا درستت کنند برای یک حرکت احتمالا.می مکی دود را تا انتها.می جوی  انتهای خیس شده سیگار را.همه جا دارد غبار آلود می شود انگارودر غبار و دود شاید زندگی زیباتر باشد.نفست میگیرد.سرطانت عود می کند و صدای سگهایت در می آید!عو عو می کنند و سیگار دود می کنند.می مکند دودها را تا انتهای دوردستهایی که حتی فکر فیلتر هم به آنجا نمی کشد.با دست بزن بر سر سیگار تا خودش را بتکاند در نعلبکی لب طلایی مهریه زن سومت!چای صبح آماده نیست و احتمالا خبری هم نیست از صبحانه و نان باگت و پیراشکی و عسل سبلان و تخم مرغ تلاونگ.دستت را که تا زانو عسل کنی باز هم سگهایی هستند که سیاهند و گازش می کیرند.گاز می گیرند حتی بدون خوردن صبحانه و بدون ریختن آشغالها در زباله دان شهرداری منطقه2!چشم روی هم بگذاری یا اینکه از زور فشار از حدقه بیرونشان بزنی زیاد فرقی ندارد.گاهی برخی سگها بی نشان تر از آنند که دستت زخمی ات را بلیسند و برخی سگها دمی برای تکان دادن ندارند دیگر. باید در حال سیگار ناشتا را احترام کرد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:7 توسط امیر راعی فرد |

دکمه ها رنگ و رویشان را از دست داده اند.آنقدر این انگشتان این دکمه ها را لمس کرده اند که  هر از چند گاه پای یکی از دکمه ها در صفحه گیر می کند و گاهی هم کلا همه چیز برنامه ریزی شده به هم می ریزد. به سادگی!همه تلاشش را کرده بود که یک چیزی را به یک کسی  و به هر زبانی که شده بگوید.جر خورده بود اصلا.گوشه زیر پوش سفیدش را هی در دهانش و درست زیر دندانهای سفیدش که یکیشان داشت آرام آرام درد می گرفت به خاطر شکستن یک فندق بد قلق بالا و پایین می کرد! درست شده بود مثل بچه های! 20 ساله.کمی دیر جنبیده بود شاید.اوضاع کمی بی ریخت بود و شرایط کمی بی ریخت تر.حتی بی ریخت تر از آن دختر دلبری که چند وقت پیش اعصاب برایش نگذاشته بود.همه چیزش را داشت برای اثبات دلدادگی اش گرو می گذاشت دیوانه!چند وقتی می شد که در کمبود سیگار  داشت می گذرانید زمان را.سخت بود ! آرامش کمی رفته بود آن طرف تر داشت یک لبخند طعنه آمیز حرامش می کرد.زبان نداشت انگار لعنتی! نه جرات داشت . نه زبان و نه شاید انگیزه!!!کاشته بود و از درو کردن می ترسید!ترسو بود احتمالا! عادت کرده بود که زیر پوشش را بجود به جای سقز! به جای اولیپس و یک سری اسمهای فرنگی دیگر که دارند جای همه چیزمان را می گیرند!

از حاشیه لذت می برد! شاید جرات متن را پیدا نکرده بود هنوز. احتمالا زمانش را داشت از دست می داد و خودش هم یک چیز هایی را فهمیده بود.با انگشت وسطش زیر سیگاری را از روی میز نهار خوری انداخت و همه ته سیگارها را ریخت کف آشپزخانه.جورابهایش را هنوز در نیاورده بود. با اینکه تنها یک تکه لباس زیر تنش بود اما هنوز جوراب داشت . با پا شروع کرد به خاکستر بازی. انصافا بوی خاکستر سیگار آزاردهنده بود حتی برای او که حالا خیلی بیشتر از قبل سیگار می کشید.بازی با خاکستر همیشه می تواند یک راه فرار خوب باشد. کلا یک بازی نباید الزاما نتیجه داشته باشد.بازی خوب است که با یک نسیم زیر و رو شود تا بتوان مقصر یک شکست مفتضحانه را وزش یک نسیم یا عطسه یک مسلول قلمداد کرد...

هی نگاهش را می دوزد به گوشی تلفن همراهش!حواسش به دیس پلو پرت می شود.آنقدر می خورد که دارد بالا می آورد! دیگر گور بابای کودکان افغانی هم کرده!گور بابای کودکان کار حتی!زاغه نشینان و کودکان فراری!در حال باید آنقدر بخورد که شکمش بچسبد به سقف لابد! و تو هم آنقدر نباید بخوری که شکمت بچسبد به پشتت احتمالا!!! چه معامله جالبی! آنقدر از حماقتهایش لذت می برد که شاید جنون گاوی گذشته اروپا هم کار او باشد یا حتی جنگ ویتنام و سونامی و بحران اقتصادی جهان! خریت نه تنها علف خوردن است و او عاشقانه نوای زیبای عر عر را دوست می دارد...!!!

قاضی محکم می کوبد روی میزش.اعصاب و روانش کاملا به هم ریخته!محاکمه یک دیوانه انصافا کار مشکلی می تواند باشد.دیوانه ای که خودش هم نمی داند چه می خواهد و چه می گوید و چه می نویسد!دیوانه ای که تنها می داند چه نمی خواهد!!!وکیل که ندارد. هیات منصفه هم که خیلی منصف نیستند . قاضی هم که خود نیاز دارد به استراحت.تماشاچیان هم که تنها عاشق هیجانند و این دادگاه هم که در آن دارد تنها سکوت رد و بدل میشود و خیلی هم اگر تلاش کند بحث کشیده میشود به دیگ پلو.بوی سوختنی هم دارد یواش یواش بلند می شود.پلو ها هم که سوخته است و قاضی هم که مرخصی رفته است و هیات منصفه هم که دارند منچ بازی می کنند و متهم هم که ته دیگ سوخته می خورد.بدا به حال تماشاچیان این بازی!!!

فکرش را بکن :  اگر مار پیشانیت را نیش بزند باید کجای سرت را ببندی؟؟؟!!!

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:7 توسط امیر راعی فرد |

نمای یکم: همیشه یک اساس هست که آدم‌ها را جمع می‌کند کنار هم. یک چیزی که شبیه خودش هست فقط. یک کارزار که یک حالت دوگانه دارد / یک حالت متوسط. شبیه آدم‌های متوسط! آدم‌هایی که شبیه همه هستند یا شبیه همه می‌شوند به اقتضای شرایط البته. یک روز باد می‌کنند و تا مرز ترکیدن رژه می‌روند / یک روز از زور آب رفتگی دارند لغزواره نشخوار می‌کنند. آدم‌های متوسط گاهی دوست داشتنی‌اند و گاهی ترحم برانگیزند. گاهی دارند از اسب مراد سواری می‌گیرند و گاهی هم احتمالاً در یک واکنش "آنی" تبدیل می‌شود به اسب که این آخری البته به کمک دانش روز جهانی زیاد هم محیرالعقول نمی‌نماید.

نمای پیش: ما سه نفر بودیم / انگشتان‌مان زیاد رمق نداشتند / سرجمع انگشتان‌مان می‌شدند ۵۰ تا! / همیشه در زندگی ۱۰ تا!!! کم می‌آوردم / همیشه کم می‌آوردم در شمردن حتا وقتی ما سه نفر بودیم! / چقدر غم داشتیم / چه لذتی می‌بردیم از غم‌هامان / چه حالی داشت وقتی سیگارهامان خود به خود خاموش می‌شدند / چه سرگیجه‌های گسی داشتیم وقتی هر کدام‌مان تنها بودیم و خیال می‌کردیم سه نفریم / و همیشه در شمارش کم می‌آوریم.

نمای پیش‌تر: یک کام عمیق از دستانت چقدر می‌ارزد؟ / سر گذر حاج عبدا... / همانجا که آدم‌ها قیمت دارند / میدان انقلاب / همانجا که آدم‌ها کلاه‌شان را سفت‌تر باید بچسبند تا باد نبردشان به گذر حاج عبدا... / خیابان رسالت / همانجا که قدم زدن به اندازه یک قابلمه آش رشته می‌چسبد آن هم در زمستان پارسال! / خیابان فرشته / که در آن از فرشته خبری نیست - فرشته مهربان داستان‌مان دیگر رمقی برای کوتاه کردن دماغ پینوکیو ندارد انگار - / فرشته‌ها رفته‌اند عمل زیبایی بینی! انجام بدهند تا شاید پینوکیو لذت یک همخوابگی را بهشان بدهد! /

نمای دیرین: آرام! هیچ خبری در شهر نیست. همه آسوده‌اند و دارند مارپله بازی می‌کنند / یکی با چهار تا تاس می‌رسد به بالای نردبان و بعدی هی "یک" می‌آورد و هی مار نیشش را حرامش می‌کند انگار! آرام! هیچ خبری نیست! گویا تازه داریم چشمان‌مان را باز می‌کنیم! گویا تازه داریم می‌فهمیم که هیاهوهامان تنها برگ درخت خودمان را لرزانده است! گویا باید فریاد زنان و هلهله کنان آبی و سبز و زردمان را غلافش کنیم! بیا سرمان را بلند کنیم و خوب ببینیم اطرافمان را! چشمانت را باز کن فیلسوف بابا! خوب ببین! خوب ببین که دارند از گرسنگی هم را می‌خورند خیلی‌ها! خوب ببین که دارند می‌ترکند بعضی‌ها و تو هنوز داری شاعرانگی‌ات را به سر انگشت هنر فلسفه‌دانی‌ات می‌پرورانی. بس کن عمو جان! بس کن. بس کن که تاب شنیدن مزخرفات دیگران را ندارم! به یاد حسین پناهی که می‌گفت کش شلوار کانت درد ما را دوا نمی‌کند. سرت را که بلند کنی و سرکی بکشی به دنیای اطرافت خیلی چیزها را می‌بینی عمو جان! واقعیت را باید در نگاه یک کودک بی‌پناهی ببینی که چند روز است دست به نان نزده است... ساکت باش، زبان به دهانت بگیر که چند صباحی‌ست لعنت می‌فرستم به داستان‌های بی‌سروتهی که ذهن آدمی را مسخ می‌کند و واقعیت را لغزواره ذهن می‌نماید...

 

نماد یکم:

                        درود بر حسین پناهی که همیشه برایم زنده خواهد بود...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:53 توسط امیر راعی فرد |

یالهای اسب همسایه دارد در باد تکان تکان می خورد و من همچنان در بند مخوف "صبحانه" گرفتار هستم! باد می وزد و یال می لرزد. چه رسم جالبی دارد دنیا! چه بند جالبی دارد دنیا! و چه اسب چموشی دارد همسایه دیوار به دیوار خانه ام! غلیان عاطفه را در قهوه تلخ شب می نوشم و سیگار عادتم را بر لغزواره های تردید خاموش می کنم. "ترک عادتهای بد انگیزه های خب می خواهد"...

کمی دارد آرامشم را می لغزاند این اتفاق. دارد به تکان می اندازد درون خوابیده ام را. گوشم دارد زنگ می زند با صدای نفسهای منقطع درونش. می ترسد از من! نیک می دانم درون ترسناکم را خوب نشانش داده ام که می هراسد از بودن هایم! درونم را بزرگ می کنم و بزرگی ترسناکش را به ظهور می رسانم که بازی صداقتم را نباخته باشم.

بوی بشریت آزارم می دهد! لکه های تنفس بر دامن خار آلوده همسایه. دستانم خون آلود تر از همیشه در حسرت یک چسب زخم ابلهانه دارد زبان به کام می چسباند!!!

سلام چهار گانه دوست داشتنی ام! سلامی که دارم می فرستمش برایت اینبار بوی حسرت می دهد. بوی "نا" دارد هذیانم را میبلعد! سلام چهار گانه لطیفم! سلامی که دارم می فرستمش برایت شاید/ شاید اصلا بویی نمی دهد و بوی "نا"یی که گفتمت چسبیده باشد به منقارم! احتمالا باید شناخته باشیم! من همان کلاغی هستم که صبح ها در بند بی رحم صبحانه گرفتارم و با "قار قار"های بی کلامم دست لطیفت را جستجو می کنم تا موهای پریشانت را از صورت عاشقانه پردازت کنار بزنم و عینک "با کلاسی"های سیاهت را از چشمانت بردارم تا ببینم آنچه را که پنهانش می کردی از دستم! منم! همان کلاغی که عاشقانه به قناری همسایه اش در دورترین جای ممکن این فضا دلبسته است! به شدت قار قار می کنم که طعم بوسه هایت را از یاد بی احساسم نبرم...

تبصره یکم: چه شادمانه بر ریه هایم آتش می کشم / چه شادمانه آتش بر می دارم و می اندازمش به جان عاشقانه هایم / تو هم برو! / آنقدر برو که نه نامی از تو بدانم / و / نه! نشانی از تو! / برو که حتی سایه ات هم سنگین بود این اواخر! / فکرش بکن! / چه ضیافت بی معنایی امشب در توهماتم بر پاست! / فکرش را بکن رفیق جان! / داستان دارد به جاهای خوبی می رسد / مهمانی مردگان بر سفره انعام توهم های انسانی!!! / چه مجلسی دارید امشب / و جای همه ما خالیست که "یحیی و گلابتون" را به "هامون" پیوند بزنیم / و / در سایه لطیف مردگان جامی بنوشیم...

                   "به یاد خسرو شکیبایی و مرد همیشگی دورانم حسین پناهی"

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:8 توسط امیر راعی فرد |

چه چهارتای جالبی بودیم! تار و غذا و خستگی و تو! چه حرفهای جالبی می زدیم درباره سایه و نیم سایه و سایه روشن های کنار آفتاب. بحث شبهای سیگار را فراموش نمی کنم. بحث شبهای تایپ! شبهای چشم و شبهای صفحه! دنبال آفتاب بودی و احتمالاً دنبال یک سایه که مثل توی ماهی می لغزد در آب نوشتن هامان!

می خندیدی و فکر می کردم از پشت عینک داری نگاه می کنی صدای کمی ترسیده ام را. می خندیدی و با هنرمندی رسوایت می انداختی اش به گردن غذای ظهر! خسته ام! دست و پاهایم خسته اند و لغزنده مثل دستان ماهی کوچولوی داستان یک مغ! خسته ام و منتظر خوابیدنی به درازای زمان دارم زبان دراز می کنم در تمنای آب. خسته ام! ناتوانم و فراری. پسر فراری! دیگر گشتن به دنبالم اثری ندارد. گم شده ام. نشانی در جیب کت سپیدم نیست. نشانی را در جورابم فراموش کرده ام و جورابم بو می دهد و من از بوی جوراب بیزارم. من از نشانی بیزارم!

بیا آفتاب و سایه ها را ذوبشان کن در خودت. بمان! نرو که لحظه های چشمانت دارد عذابم می دهد الیم! غذای بابا را که گرمش کردی بیا تا جمله ای برایت بگویم از جاهایی که ممنوعه اند در من! جاهایی که نمی دانم چرا ممنوعشان کرده ام سالهاست. جاهایی که دست کم دارند می مکند زمان را. دست کشیدن آنقدر سخت است و بی فرجام که تو به یقین توان درکش را نداری!

تاکسی همیشه بهترین هتل زندگی بوده است. هتلی که در ترافیک وحشیانه و دوست داشتنی شهر گاه ساعتها می چرخاندت و گاه روزها می چزاندت! درب یک تاکسی که دارد بسته می شود و صدایی که دارد می رود مثل یک سایه و دستی که به دستی نخورده است! قاصدک لازم الاجراست عزیز جانم! قاصدک لازم الاجراست!!! چشمان با حیا و دستان بی حیا! همیشه مشکل بشریت ترجمان یک کتاب دو حرفی بوده است! ترجمان یک مثنوی نیم من افسار... بشریت یک جمله بیشتر نیست و آن جمله خود لازم الاجراست... آری قاصدک لازم الاجراست برادر!

 

برای داش حسین مرده ام:

یک چیزهایی هنوز یادم هست / جوراب پایت نبود رفیق جان هیچ وقت / از بویش دل خوشی نداشتی / نداشتی چون شاید دل نداشتی اصلا / مشکل فلسفی جوراب را باید حل کرد / همیشه مشکل بشریت می رسد آخرش به جوراب! / گندیده و بد بو و مهوع / اصلا چه تصادفی! / از سوراخ مشکل بشریت چقدر جالب می شود دنیا را دید / من هیچ وقت سوراخ جورابم را نمی دوزم! /کش تنبان کانت را یادت هست رفیق جان؟ / همیشه می خندیدیم به کش تنبانهایی که بوی  فلسفه شان از خوراک لوبیای شب قبل می آمد/...همیشه می خندیدیم بی صدا و بی حرکت / همیشه می خندیدیم و / می دانستیم که قاصدک لازم الاجراست....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:40 توسط امیر راعی فرد |

همیشه آرزو داشت دستش به میله بالای اتوبوس شرکت اتوبوسرانی برسد. روی دو تا پایش بلند میشد و حسابی زور می زد برای اینکه شانه هایش را هم قد پسر عمویش کند. همیشه دغدغه بزرگ شدن را داشت و اینکه آرزو می کرد روزی دلبری کند از دختری که سوار همان اتوبوسی میشد که "او" سوارش میشد! تکیده بود و البته اصیل. قواره نداشت اما توان جادو کردن را کاملا در اختیار داشت. جادوگر نبود اما در بازی "جادو" متبحر می نمود. از بس که تلاش کرده بود تا به قواره پسر عمویش نزدیک شود شبها از پا درد نمی توانست بخوابد. درد داشت و از درد و از احساس گس شکست شب را تا به صبح با خودش کلنجار می رفت. هر روز صبح با کلاسوری که اندازه اش از عرض شانه هایش بلندتر دیده میشد روی صندلی ردیف آخر آقایان که رو به قسمت انتهای اتوبوس قرار داشت می نشست و زیر چشمی "دخترک" را می پایید. چشمانش را می دوخت به دستان سفید و دوست داشتنی دخترک.

از لای انگشتانش که به هوای سر درد غلافش کرده بود دور صورتش زل میزد به صورت بی آرایش و زیبای دخترک. احساس بدی داشت. مثل حس دیوانگی در زمانیکه باید فکر کنی. می خواست بپرد و بغلش کند. سفت فشارش بدهد. موهایش را ناز کند و دستانش را در آغوش گرم بدنش ذوب کند. چه تصویر زیبایی داشت شبهای تنهاییش! چه احساس لزی دست می داد به "او" وقتی که در ذهنش تصویرش را می ساخت و در آغوشش می کشید.

گذشت و گذشت و گذشت! بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد. همراه شد با موج غرور و فرود هوس! یادش می آمد از آن دخترکی که آرایش نمی کرد و زیبا بود و سفید مثل برف. یادش می آمد از چشم چرانی های پنهان شده در لای انگشتانش. یادش می آمد از دید زدنهای مشکلش که همان زمان هم دعایش را به انگشتانش می کرد و چمبره ظاهرسازانه دستانش بر صورت تکیده اما اصیلش! حالا دستش به میله ها می رسید و شانه هایش برای ۴ دختر جا داشت.

یک دفعه استخوان ترکانده بود گویا. دیگر دستان مردانه اش می توانست بدن هر دخترکی را لمس کند! دیگر برای چشم چرانی حیایی نداشت که برای حفظ کردنش نیازی به انگشتان چمبره زده گذشته داشته باشد. هر روز آغوشش در اختیار یک "لکاته" جدید زیر و رو میشد. هر روز سایه سنگین نگاهش کمر یک دخترک "بی آرایش" دیگر را می شکست.

دیگر تصویر نمی ساخت در ذهنش که تصویر می آفرید در راهش! هر چه می رفت نگاهش را بیشتر اجیر می کرد برای جستجوی شکاری تازه. شکاری که شاید هنوز طعم کثیف قربانی شدن را نچشیده بود. شکاری که شاید هنوز معنای شکار شدن را نمی دانست. "او" دیگر نیازی به انسانیت ندشت و البته آن دخترک هم امروز دیگر آن دخترک بی آرایش نبود و زیر خروارها تشتک ظاهر سازانه فریبنده صورت سفید و زیبایش را پوشانده بود که راحت تر شکار شکارچیان امروز شود...

 

برای حسین پناهی عزیز:

 کف دستت را نگرد که هیچ چیزی نمی بینی / کف دستت بوی کهنگی می دهد و نخ نمایی / نگرد عزیز که هیچ نیست آنجا / دستهای مان دیگر کف ندارد عزیز جان / دستانمان دیگر نا ندارد که بگردد این جا را / بمیر که بی دردسر شوی این روزها / بمیر که قانع شوی زندگی را / بمیر که شمعی بخندانتد / صدای زوزه سگها امانم نمی دهد / صدای هق هق یک نوزاد نیمه جان در جوی آب / صدای مادری که لخت لخت فریاد می کشد تولد یک اهریمن را! / امنم را بریده است غذای سگی که عادت کرده است به استخوانهای مردگان / و غذای قبرستان / اینجایم! / بر تلی از خاکستر...! / دریاب مرا که هنوز دستانت کفی دارد  / و / صدایت نوایی و / شعرت شعوری.../ و آزادگیت نامی برای آزاده!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:3 توسط امیر راعی فرد |

مرد باش و یکبار هم که شده در سرسرای بودنت کلاه نخ نما شده ات را قاضی کن. رگ گردن کلفت می کنی و پز غیرت از همه جایت در می کنی که چه بشود؟ نگاههای هیزت را بردار از پیکره این سایه ها. بردار هر چه را که نشخوارت کرده اند در مکتب خانه های بو گرفته "ساس" زده. لعنت بر آفرینشی که شکم را آفرید و زیر شکم را. لعنت...

اینبار که پا گذاشتم به مرز خاکیم بوی تعفن نگاههای پوسیده شهر نشینانم را بر پیراهن چین دار هم سایه گانم احساس کردم. در آن سوی مرز همراه بیگانگانی بودم اینبار که تنها اشتراکمان زبان مادری بی پدرمان شده بود. دیگر توان کتمان وجود داشتنی ها در وجودم نیست. بوی نفرین می دهد این اعتبار بی اعتباری شهرم. لگد زنان بدنبال پارچه قرمز یک ماتادور می چرخم این روزها. با یک هفته "فرنگ" رفتن لفاف لاتین می گیرد طرز گفتمانشان و عشوه های سگی پخش می کنند از "خاطرات رنگ پریده" دیسکو های ابلهانه ای که در آن لمس شدن آینده را تنها به پایکوبی می نشینند. درد دارد این کلام که "آزادی" را در زیر شکم خفه اش کنیم / که آزادی را ببندیمش بر عشوه های سگی و نگاههای "هیز" یک گاو نر... آه که درد زایمان سراپایم را در می نوردد...

"حاج آقا" سرتان را بلند کنید و ناز بالش پر قویتان را از این کنیز بگیرید. بگیرید و بگذاریدش زیر سر مبارک که رگ به رگ نشود کاسه های کثافتتان. سر از بالینم بردار که نای شنیدن حماقتهایت را ندارم "اشرار"م. سر بردار و به باران شدنم نگاه کن که دارم می بارم از ارتفاع منحنی یک اتفاق. سر بردار و سایه شو که این روزها آفتابی را نمی بینم.

متروی "صادق" یه را خوب براندازش می کنم. بوی لعین یک تجانس بی معنا راه گلویم را می فشارد. یک نگاه شیطنت آمیز از یک محبوبه روسپی و یک علامت کثیف از یک "صادق"... همه چیز در یک تجاوز عاشقانه شروع و در یک تجاوز جابرانه تمام می شود. نگاهش به لعنت یزید هم نمی ارزد این "سالوس". دستانش به نرمی پهن تازه الاغ است انگار. چاک سینه اش قافیه دهان سئسکهای خانه قبلی مان را به یادم می آورد و در آن سو هم دو کاسه بی حیا که غیرتشان در شلوارشان زجه می زند مهیای یک نذری "سایه" می شوند...

پشت بازارچه "عباسقلی خان" را نگاه می کنم و چیزی نمی یابم. همان بوی همیشگی و همان لبخندهای بی مفهومی که زبانه امیدم را می ترکاند در همه جایم. بوی ایرانی و عطر افغانی و طعم روسی. آه که چه آش بی مزه متعفنی می شود این معجون انسانی.

جیبهایش از پول من و تو قلمبه قلمبه زده است بیرون. پول دارد و چون پول دارد حق هم به یقین که با اوست. شکارچی با آبروی محله حاج صفی اینبار نمی دانم که قصد کدام کبک محلشان را یا محلمان را کرده است؟ سواد "قرآنی" دارد و تازگی ها نوشتن اسم بی مسمایش را آموخته است... "حاج آقا...". آموخته است که چگونه قلم بگرداند بر سینه کاغذ و بترکاند سلولهای بی زبان کاغذ را برای سیاهه نامش. پولش در جیبش و دستش بر صورت تیره ای که برای پول یک دارو باید تن بفروشد بر بی حیایی حاجی و پیر و جوان... هی می زنم این زمانه را تا هی نزند درون آشفته ام را. دستت را بردار از پیکر این دختر 18 ساله که تازه دارد پا می گذارد به دنیای کثیف ما. دستت را بردار از این مادری که نانش را از رانش در می آورد و این به گردن تویی هست که جیبهایت قلمبه قلمبه شده است از کثافتی که هر روز می ریزی اش به پای هرزگی هایت.

بیا سری بزنیم به "منار جنبان" / به "تخت جمشید" / به "میدان کیو" خرم آباد / به "غسالخانه" و میدان "هفت تیر" پایتخت / به "فریدونکنار" / به "خیام" و "عطار" / به میدان "سر به داران" / به "هفت حوض" / به "کله پزی" خیابان نواب که روح کهنه ام را آرام می کند / به "قلعه" بیرجند / به "نازی آباد" / میدان "جهاد" و به هر کجا که صلاحت باشد... به هر کجا که توانت باشد بیا سرکی بکشیم و بیا بو کنیم عطر بی حیای آفتمان را. بیا / بیا که دارد هی دیرم میشود برای ندیدن این همه بی نشانی. از روزهایی که هرگز نیامدند و هرگز آمدنشان را نوید هم ندادند.

رگ گردن بلند می کنی که چه بشود عمو جان؟ چشم میدرانی که چه بشود حاجی؟ می خرامی که اندامت را بیازمایند برای چه؟ آه که لعنت بر این آفرینشی که شکمش و زیر شکمش سایه بر نمی دارد از این دستار پوسیده...

"آقا رضا" "دو تا پاچه و یک زبون واسه من بذار"... "توی آبگوشتشم یک مغز درس حسابی بزن" / دستت درست حاجی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:12 توسط امیر راعی فرد |

وول که می خورد احساس خوبی داشتم. می دانستم و مطمئن میشدم که هنوز زنده است. زیاد درگیر نمی شدم اما و اگر را. زیاد پا نمی کوبیدم به بیهوده. خب بالاخره داشت تکان می خورد. قفسه سینه اش داشت بالا و پایین می رفت. زنده بود این لکاته زیبای من. چشمانم را دوخته بودم بر لبانش که از شدت زیبایی به سپیدی می زد. منتظر بودم که شاید لحظه ای کلمه ای را شکار کنم از شکاف دوست داشتنی لبهایش.

هنوز ته دلم داشت می لرزید. شاید اشتباه بود این پیامک یکباره. شاید درست بود و داشت اتفاقاً دیر هم میشد. شاید اصلاً پیامکی در کار نبود و این سر میان تهی ایراد مکرر را تکرار کرده بود. احساس لزج دو دلی چسبیده بود مثل خوره بر شبانگاهانم و دست بر نمی داشت از سرم.

چرایی هایم را جمع کرده بودم یک جا و در انتظار یک شکار با نوای بی خاصیت "خوشگلا باید برقصن" می رقصیدم بی انتها. یک تلاش مذبوحانه برای ورود به زندگانی انسانها شاید. خواننده همچنان می خواند با ترنمی که بوی قلیایی صابون می دهد. صابون بابونه و کتیرا. دوستم که پزشک بود زمانی می گفت کتیرا برای کچلها خوب است مثل نفس برای مردگان.

نوا تند می شد و تند میشد و عرق از همه بدنم جاری. "می" آلوده پیراهن را چه به خرقه مجموع هستی. نمی دانم چه آمده است بر سر هر آنچه بوده پیش از اینها. خواننده دیگر دارد فریاد می زند تا غرقم کند در بی خودی. "دختر آریایی/دختر آریایی". جماعت فریاد می کشند و می سرایند لعنت بر هستی انسان را. لعنت بر شور و شعور را. جماعت سایه سایه می آیند تا پیله ام را پاره پاره کنند و کرم وجودم را به زور به بهشت پرتابش کنند. آه از این همه لطف و اصرار و ادعا.

یک پیک دیگر جای دارد شعورم تا وا دهد هر چه را ریسیده بود در اعصار. یک پیک دیگر از دستان خرقه فروش ساقی بسش بود که بریزد و بیندازد تشت رسواییش را از بام همسایه. از بام همسایه ای که باورش هنوز بوی "اصالت" و "اصالت" و "اصالت" می داد.

هنوز داشت وول می خورد و لب میزد آنچه را که دوست داشتم استفراغش کنم بر هستی. چه بوی دمادمی داشت این احساس. چه عطر شباهنگی داشت این بیغوله که اینک شهرداری برایش پیدا شده است و دارم صدای تخته می شنوم...

 

یکمین هیچ: این لحظه و همیشه / به یاد مارجانیکا / عزیزترین موجود معاصرم / که در اعماق این دریای وهم و هول و مرگ / مروارید اکتشاف من شد / و اکنون / یگانه و بی تا / می درخشد و ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند / به یاد او که شبیه هیچکس نیست / شبیه هیچکس / الا رویای دور و دراز خودم / بهانه همه دویدن ها و ایستادنها و نشستن ها و خوابیدن ها / بهای همه سکندری ها و خیرگی ها و دل تنگی ها و بی خوابی ها / سبز ترد هفت سالگی / و طلای همیشه / آسمان درختان بادام همه سالها / سنگ ها و گل سنگ های همه کوهستانها / و گل گل بوته های همه تپه ها / ناز همه بابونه ها / معجزه همه آوا ها / که هم راه با زمین / چشم سنجاقک احساس را  به طلوعی دوباره می کشد...

                                                                                                  " حسین پناهی "

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:36 توسط امیر راعی فرد |

سلام "ری را" جانم!!!

چند روزیست که زیاده از حدم شادمانی می کنم. زیاده از قواره ام دارم پای می کشم بر یک گلیم سرخ. گلیم سرخی که با گلهای خوش نقشی آذین شده اند. هی! ری رای من! همه ندانند لا اقل تو که می دانی همه چیزمان اینقدر گذراست که درنگ بر درخت زمان زیاد جایی ندارد در قاموس مان. هنوز به یاد دارم آن دفترچه کاهی بد قلقی را که همیشه در جیب چپت داشتی! جیب چپ بالاپوشت! جلدش هم اگر اشتباه نکرده باشم کمی ـ کمی که نه ! خیلی ـ پاره پوره شده بود. درست شده بود مثل خودت! پاره پاره از انتقام احمقانه زندگی!

ری رای من! کمی دارم می ترسم از اتفاق! دارم صدای به هم خوردن دندانهای عقلم! را می شنوم و لیز خورده ام به دنیای موهوم سازندگی! هی! تو که همه اش برایم خاطره ای انگار! یکمین شب ملاقاتمان را که می دانم خوب به خاطر داری! چون همیشه یکمین ها در ذهن آدمها! خوب نقش می بندند و خوب هم البته نقش بازی می کنند. می گفتی! برو پسر جان دنبال یک لقمه کلمه بگرد که آتش بیفروزی بر ظلمه! نمی فهمیدمت و نمی خواستم که بفهممت. نمی خواستم درگیرم کنی تو! همیشه زندگی ام را در برابرت فرار کرده بودم و رخساره به هم نواییت ندوخته بودم که تو خوب می دانستی که گون دارم بر سرم به جای کلاه.

موهای ریخته و دستان نحیفی که دارند می نگارند و نگاشته می شوند توان صیدت را ندارند! توان شکار یک خرس به دست یک سمور ممکن نیست مگر به مدد یک رویداد! "ری رای" من! گوشت را بیاور جلوتر کمی! باید خصوصی زیر گوشت چیزی بگویم: امروز انسان را نبین عزیزم! امروز انسان را نبین که بوی "نا" می دهد دستان آدمیان! بوی "کثافت" دارد از چاه خانه همسایه خفه ام می کند. چشم ندوز به کوچه! در کوچه ها چیزی نمی شنوی جز "نوا "! لب مگذار بر لبی که بر لبها لمس نخواهی کرد جز "جنایت شهوت"! هنوز بمان بیخ گلویم و بچسب بر بدنم ری رای من! هنوز گفتنیها دارم برایت! نمی دانم این "سوت سوتک" دختر همسایه چرا سوراخی ندارد که فوتش کنم؟! نمی دانم چرا سه چرخه پسر همسایه پشتی مان زین ندارد که ببردم به آن سوی دیوارها؟! نمی دانم چرا کافر شده ام همه بودن های انسان را این روزها؟ کمکم کن "ری رای" من! چرا شادمانم این روزها؟ چرا دوستت دارم؟! چرا دوستم می داری؟ چرا بوی کاهگل را دوست دارم؟ چرا "سارتر" را می خوانم"... "صالحی" را می خوانم... چرا "حسین پناهی" هنوز زنده است برایم؟ چرا "عمو صادق" را نهیلیست نمی دانم؟ چرا از "روزگار سپری شده مردم سالخورده" محمود دولت آبادی بیشتر از "کلیدر" خوشم آمده است؟ چرا پایم را روی "سوسک" هم نمی گذارم چه رسد به انسان؟ چرا "گوشت" دوست ندارم؟...

"ری را"ی عزیزم! دستم را بگیر و بلندم کن از زمین! آه که چه لذتی دارد این کفر من! چه لذتی دارد که به نمی دانم های خودت ایمان داشته باشی همیشه و بمانی بر لب جوی کنار تخت خوابت در طبقه ۱۰۰۰ یک برج سیخکی که بوی ماقت و برده داری نوین لابی های قلاده به گردنش را پر کرده است!

یکمین هیچ: پل می زنیم به نا معلوم / در می گشاییم به نا ممکن / از وجود چنان بنایی ساختیم / که نردبام هزار پله وجود به گردش نمی رسد / بی شک / آخرین شماره / از شمارش معکوس کفتار عقل / سر انجام / واپسین نفس گاو دل خواهد بود / ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود / ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود / ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود / نه! انسان هیچگاه برای خود مامن خوبی نبوده است / پا می چرخانم / پا می چرخانم و روح روباهی در من حلول می کند / به یاد می آورم در شب سردی از شبهای "مراویا" / در کلبه وحشی خود / کنار اجاق سگ آبستنی را پناه دادم / که پشمش کفاف پوشش همه زمستان مرا می داد / تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم / آن سان که پیامبران بی کتاب / مسحور ملکوت می شوند...

                                                                                                 " حسین پناهی "

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:24 توسط امیر راعی فرد |

چه سرعت بی حیایی داشت اتفاق! چشم بر هم زدن کارش را کرده بود و دمش را گذاشته بود روی کول و از بی راهه رفته بود. هر طرف را که نگاه می کرد چیزی نمی دید. خب سوی چشمانش کم بود کلاً. عمویش می گفت مادرزادی کور است بزمجه! چشمان زاغ و نگاه گیرایی که داشت زیاد به درد خانواده اش نمی خورد. پدر علیل و مادر کاری! پدرش که صبحها نشسته نماز می خواند تا برکت بیاید به...

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:11 توسط امیر راعی فرد |